دوست دارین که دوست داشته باشین !!!

تا به حال به این فکر کردین که چند تا دوست دارین؟؟؟...نه هر دوستی...کسی که کنارش به آرامش برسین...حرفایی که حتی به خانوادتون نمیگین بتونین بهش بگین...از اون دسته از افراد نباشه که میگن تا پول داری رفیقتم نوکر پول جیبتم...باهاش راحت باشی...کسی که حتی در سخت ترین شرایط زندگیتون رهاتون نکنه ...اگر به خوبی به دور و برمون نگاه کنیم متوجه میشیم که به تعداد انگشتای دستمونم دوست نداریم...

یک مطلب توی یکی از سایت ها در مورد دوستی خوندم...گفتم شاید براتون جالب باشه

***دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن...
دوستی يعنی يک روح در دو بدن...

هر کسی چيزايی روکه شما میگين می شنوه. ولی دوستان به حرفای شما گوش میدن.اما بهترين دوستان حرفايی رو که شما هرگز نمیگين میشنون

يک دوست واقعی رو دو دستی بچسب...یه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی اونا رو واسه ات بخونه

یک از تجربه هایی که خودم داشتم و توی اون متوجه شدم که حتی کسی که بیش از ده سال باهاته شاید دوستت نباشه ، رو براتون میگم شاید که متوجه بشین منظورم چیه..

حدود هفت یا هشت سال پیش بود...من با دو تا از بچه محلامون (کامبیز و بهزاد ) خیلی با هم صمیمی بودیم (نمیگم دوست ) ...یک روز که توی فضای سبز پشت خونهامون مشغول چریدن بودیم..یکهو سر و کله ی دو تا از این بچه تخس های محلمون پیدا شد... و یکی از این نارفیق های مارو (کامبیز) شروع کردن به زدن ، که البته دلیل هم برای این کارشون داشتن که خودم بعداٌ متوجه شدم...

من که به رگ غیرتم برخورد رفتم جلو تا یک مقدار از خاک تن این نامردارو بتکونم (آخه فکر میکردم رفاقت به درد این جور مواقع می خوره ) ...توی گیرو دار دعوا بودیم که دیدم کامبیز جیم شده ...حالا من مانده بودم با سه نفر(اون یکی رو خودمم نفهمیدم که از کجا به اینا اضافه شده ) ولی در هر صورت بزن بزنی بود بیا و ببین... کتک زیاد زدیم ...ده برابرشم کتک خوردیم( از قدیم گفتن توی دعوا حلوا پخش نمیکنن اینجاستا )...

توی دعوا برای یک لحظه خوردم زمین (ای کاش این زمین رو چند سال قبل می خوردم )... آخه تازه متوجه شدم دوست یعنی چی... کامبیز و بهزاد به فاصله ی دو سه متری من ایستاده بودن و به کتک خوردن من می خندیدن ( بعداٌ که ازشون راجع به این حرکتشون سؤال کردم بهم گفتن که کتک خوردنت خنده دار بود !!! )... البته میگم کتک خوردن نه اینکه کتک خورم ملس باشه ها ولی توی اون سن انصافاٌ سه نفر رو دیگه جواب نمیدادم....درد قش قش به کتک خوردن من خندیدن نارفیقام از درد کتک خوردن از دست اون اراذل و اوباش بیشتر بود...آخه نامردی نیست که برای یک نفر بری جلو که ازش دفاع کنی بعدش خود طرف بیاد به کار تو بخنده...بعد از این قضیه یک بار توی محله یکی از اون بروبچ اراذل رو دیدم که حرفی رو به من زد که سعی کردم تا الان که 21 ساله شدم آویزه ی گوشم کنم...برگشت به من گفت واسه کسی بمیر که واست تب کنه...از اون به بعد رابطمو با کامبیز و بهزاد کمتر کردم ( البته اون موقع گرم رفاقت بودیم حالیمون نبود..وقتی که یک مقدار ازشون دور شدم تازه شناختمشون ) یعنی رابطمون یک درجه از دوستی اومد پایین تر...

( نکته ی  اخلاقی : الان به این نتیجه رسیدم که دعوا و کتک کاری کار بدیه و انسان باید در طول زندگیش مثل نام سال 88 که به نام اصلاح الگوی مصرف نام گذاری شده از مصرف بیهوده ی انرژی بدن در مصارف دعوا و کتک کاری جلوگیری کنه و تا میتونه از کار های خشونت آمیز دوری کنه و بهتر بگم الگوی خودشو اصلاح کنه...به به چه نکته ی اخلاقی بود )  ...

 برگردیم سر بحث  پیدا کردن دوست واقعی...تا به حال دوستاتونو مثل من توی این شرایط امتحان کردین (حالا نباید حتماٌ دعوا باشه ها منم رفاقتمو فقط برای همین موضوع بهم نزدم اتفاقات زیادی دست به دست هم داد که رفاقتمون یک درجه تنزل پیدا کنه )...اگه تمام دوستاتون رو برای سنجیدن عیار دوستیشون امتحان کنین متوجه میشین که وقتی میگم به اندازه ی انگشتای دست دوست نداریم یعنی چی !!!!

باز توی یکی دیگه از سایت ها یک شعر دیدم که راجع به دوست بود و خیلی به دلم نشست ، امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد...

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟

 

پس یادتون نره که هر کسی رو توی دایره ی دوستیتون راه ندین ، البته نه اینکه دایره رو اونقدر تنگ بگیریم که کسی نتونه بیاد توش...

( یک جایی هم برای من بزارین کنار، شاید یک روز با هم آشنا شدیم و خواستیم دوستای خوبی برای هم باشیم )...

 

اینجا کجاست ؟؟؟؟

با عرض سلام خدمت تمام دوستان و عزیزانی که در این مدت کمرنگ بودن بنده مارو فراموش نکردن و به یاد این پیام نوری فلک زده بودن !!!

نمیدونم چرا یه مدته دیگه حس و حال نوشتن نمیاد  ... فعلا که یه خورده حسش اومده بزار تا در نرفته ازش استفاده کنیم تا ببینیم که در آینده چی پیش میاد !!!!

این روزهای سرد پاییزی سخت مشغول رفتن به کلاس ها شدم ... البته اگر کلاسی باشه ... بهتر بگم سخت مشغول رفتن به دانشگاه و الافی شدم ... نمیدونم برنامه کلاسهارو چرا اینجوری کردن ..

توی برد یه چیز زده ، کلاس ها یه جوره دیگه برگزار میشه ، استاد سر کلاس یه چیز دیگه میگه ...

مثلا این ترم درس اقتصاد خرد داشتم ، توی برد زده بود یکشنبه ها ساعت ۱۲ اولین جلسه که رفتیم استادش گفت باید روزهای سه شنبه ساعت یک بیاین ... حالا بعد از گذشت ۴ جلسه از شروع کلاسها تازه متوجه شدیم که اشتباه شده و استادمون این بنده خدا نیست ... مارو بگو که امتحان میان ترم هم داده بودیم ... همه پرید !!!

بقیه کلاسها هم که روی هواست ... جلسه ی پنجم کلاسهاست و ما هنوزبه دنبال کلاسامون میگردیم ... میترسم برنامه امتحانی پایان ترمم مثل برنامه ریزی کلاسهاشون باشه ... 

میدونم این حرفا قدیمی شده ... الان میگین خوب پیام زوره دیگه باید سوخت و ساخت ... 

ولی تا کی !!!!!!!!!!!!!!!!!! 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

سلام بر همه ی دوستان ... با عرض پوزش بنده یک هفته ای بی خبر رفته بودم مسافرت و نتونستم جواب کامنت های دوستان رو بدم ... فقط اینو بدونین که درس نمیخوندم ... ولی از دیروز شروع کردم به خوندن درسا ... بالاخره باید از یک جا شروع کرد دیگه !!!!

توی این یک هفته ای که نبودم با اجازه ی شما رفته بودیم مسابقات فوتسال پیام نور کشوری که توی شهر ساری برگزار شده بود ...

جای تمام دوستان خالی بود ... خیلی به ما خوش گذشت البته شاید خوشیش به خاطر این بود که تیم فوتسال استانمون یعنی گلستان به مقام سوم رسید و دست خالی به استانمون برنگشتیم !!!!

خبرهای تکمیلی رو بعدا توی یه پست براتون میذارم ...

تهمت ناروا مزن ای دوست !!!!

بعضی از دوستان نظر دادن که نیستی ... کجایی !!! بعضی ها حتی پا را فراتر گذاشتن و به ما تهمت درس خونی زدن

به پیر به پیغمبر درس نمیخوندم ... یعنی اصلا کتابها رو نخریدم که بخوام درس بخونم !!!

راستی توجه کردین که کتابهای پیام نور گران شده !!! پشت تمام کتاب ها برچسب زدن و قیمت کتاب رو تا ۴۰۰ تومان بالا بردن !!! اینم یه حال دیگه ی دانشگاه پیام زور که به دانشجوها داده ... تا بعد از اون ماجرای اصلاح فرمول شهریه و لغو وام های نیم سال دوم ۸۶ ، یه تیر دیگه به قلب این دانشجوی بدبخت  و بیچاره بزنه !!!  

ولی کلا این مدت سرم شلوغ بود و نتونستم جواب خیلی از دوستان رو بدم ... از همین جا از همشون عذرخواهی میکنم و قول میدم که اگر از این به بعد درس نخونم بیشتر بهشون سر بزنم !!! 

یه تغییر دیگه هم در شیوه ی تدریس اساتید دانشگاه رخ داده ... همشون میگن کوییز میگیریم !!! تحقیق باید بدین !!! کنفرانس باید بدین !!! امتحان میان ترم باید بدین !!! حتما باید سر کلاس ها حضور داشته باشین !!!

کلاس ها یه جورایی عجیب شده !!! حالا بهتر شدن یا بدتر شدنش رو آخر ترم متوجه میشیم !!!

پس تا آخر ترم صبر میکنیم تا ببینیم که نتیجه ی این تغییرات در دانشگاه پیام زور چیه ...

به نفع ماست یا به ضرر ما !!!!

 

در کلاس روزگار

درسهای گونه گونه هست

درس دست یافتن به آب و نان

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن

در کنار این معلمان و درسها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست : مرگ

و آنچه را که درس می دهد

زندگی است